۱۳۸۸ فروردین ۱۳, پنجشنبه

دم سال تحویل



تعطیلات نوروز امسال هم تموم شد، با بیماری و شادی و نگرانی و سلامتی و ... گذشت. این تعطیلات هم گذشت. باز افتادیم توی گردش سریع روزگار، باز دچار روزمرگی همیشگی، باز صبح ها و شبهای تنهایی شروع شدند. باز تنهایی و تنهایی و تنهایی... کی این تکرار مکررات تموم می شه؟ کی یه تحول بزرگ تمام زندگیم رو گرم می کنه؟ واقعا احتیاج به یه تغییر بزرگ دارم. یه تغییر که حال و هوام رو عوض کنه. دم سال تحویل وقتی به ماهی قرمز سر سفره هفت سین نگاه می کردم با اون حال هپروت، فقط از خدا یه چیز خواستم، فقط یه چیز. امسال اولین سالی بود که سر سال تحویل واسه خودم از خدا یه چیزی می خواستم. فقط بهش گفتم، هیچی نمی خوام ازت، فقط این حال و روزم رو عوض کن. یه تغییر بزرگ می خوام، نه توی زندگیم، توی خودم، توی خود خودم. بهش گفتم خدایا من تلاش می کنم که تغییر کنم تو هم بساطش رو جور کن. همین رو می خوام ازت، فقط همین.


پ.ن. البته خودم هم یه قدم برداشتم واسه تغییر. اون هم توی قیافه ام بود. از قیافه جدیدم راضیم. واقعا حس خوبی دارم از این اولین تغییر. کاش بتونم درونم رو هم متحول کنم. اروم اروم.

۱۳۸۷ اسفند ۲۶, دوشنبه

باید



دارم سعی می کنم اصلا به روی خودم نیارم که دلشوره دارم. تمام وقت سعی می کنم اونقدر خودم رو مشغول کنم که اصلا یادم بره که از شدت نگرانی نفسم بالا نمیاد. دارم سعی می کنم روزها رو بگذرونم خیلی عادی و معمولی... اما ته دلم آشوبه، آشووووب. روزها به سرعت برق و باد دارند می گذرند. چیزی به روز جمعه نمونده و من واقعا نمی دونم چند روز بعد چه اتفاقی میافته. نمی دونم چرا چند ساله زندگیم اینجوری شده. ادامه زندگیم و چگونگی گذرانش اصلا دست من نیست. باید بشینم و به رفتار و عکس العمل دیگران چشم بدوزم و مسیر زندگیم رو پیش ببرم. قبلا همیشه فکر می کرم تقصیر روزگاره، تقصیر دیگرانه... اما نمیشه که این همه سال تقصیر دیگران باشه... حتما من اشتباه رفتار می کنم، حتما من افسار زندگیم رو رها کردم و دادمش دست دیگران. می خوام تنها کاری که می تونم تو این سال جدید بکنم حداقل این باشه که افسار زندگیم رو بگیرم دست خودم. دست خود خودم. شاید بتونم. باید بتونم. از این وضع بلاتکلیفی واقعا خسته شدم.


۱۳۸۷ اسفند ۲۰, سه‌شنبه

استاد من



از بعد از عید کارم رو عوض می کنم. یه شرکت تحقیقاتی خوب ( به نسبت تحقیقات در ایر.ان) بهم اجازه همکاری باهاشون رو داده. رئیس شرکت فعلا که باهام راه اومده و گفته که بیشتر وقتم رو برای آماده شدن واسه امتحان دکت.ری بزارم و بعد از اینکه امتحانم رو دادم تمام وقت برم اونجا. راستش تا دیروز خیلی به این موضوعی که الآن می خوام بگم فکر نکرده بودم. اینکه آدم تو زندگیش با کیا دمخور بوده و کیا معلم و استادش بودن و چه کسانی تربیتش کردند خیلی مهمه. دید آدم ها با شنیدن اسم یه آدم معروف توی یه حرفه یا یه شاخه علمی که بهت آموزش دادن به سرعت نسبت به تو عوض می شه. من واقعا شانس آوردم و چندین واحد از درسهام رو با یه استاد معروف توی رشته خودش که البته مخالف هم زیاد داره، پاس کردم. باید بگم مخالفهاش با اخلاقیاتش مخالفند نه با علمش. همه علم این استاد رو عمیقا قبول دارند و من واقعا هر جا واسه کار رفتم و از خودم گفتم تا به اسم این استادم رسیدم، برق چشمهای مصاحبه کننده ها رو با شنیدن اسمش به وضوح دیدم. افتخار می کنم که شاگردش بودم. واقعا شاید شاگرد خوبی هم نبودم اما انگار همین که تو فضای کلاسش نفس کشیدم واسه آدمها ارزشمنده و روی من به خاطر همین که زمانی دانشجوش بودم حساب می کنند و بهم در این شاخه علمی اعتماد دارند. چقدر خدا رو شکر می کنم که دانشجوش بودم. چقدر مدیونشم. واقعا مدیونشم. شاید اون دوران واقعا بهمون سخت گرفت، شاید واقعا سر کلاسهاش یک لحظه بی ترس و اضطراب نمی گذشت، شاید واقعا تک تک لحظات کلاس، من یکی تپش قلب داشتم از ترس، اما مفاهیمی سر این کلاسها یاد گرفتم که مطمئنم خیلی ها مدتها برای رسیدن بهشون وقت گذاشتن و شاید هنوز لپ مطلب رو درک نکرده باشند. می تونم بگم این استاد فوت کوزه گری این درسها رو به ما یاد داد. من که هر جا برم با افتخار اسمش رو میارم و از ته دل بهش افتخار می کنم.





۱۳۸۷ اسفند ۱۳, سه‌شنبه



جدی جدی داره عید میاد. اینو از تنگ پر از ماهی قرمز دم گلفروشی سر کوچه فهمیدم. باز عید، باز ماهی قرمز، باز سبزه، باز... اما من چرا حال و روزم مثل هر سال نیست! انگار یه جایی توی یه زمانی متوقف شدم. از رسیدن عید می ترسم. هر روزی که به آخر اسفند نزدیک تر می شم، حالم بدتر می شه. آیا واقعا امسال به تنهایی می گذره؟ مثل همه امسال؟ هر چی که هست می گذره. اینو مطمئنم. میگذره.



۱۳۸۷ اسفند ۱۰, شنبه



آسمون امروز ابریه، دل من هم... هرچی به عید نزدیکتر می شیم حال من بدتر میشه. دلم نمی خواد عید بیاد. دلم نمی خواد سال نو بیاد، دلم نمی خواد تعطیلات عید شروع بشه. دلم عید نمی خواد. عید وقتی قشنگه که انتظارش رو بکشی، که برای رسیدنش برنامه ریزی کنی، که برای گذروندنش روزشماری کنی... وقتی هیچ اشتیاقی برای دیدن سال نو نداشته باشی، نزدیک شدن عید، فقط نفست رو تنگ می کنه و دلشوره ات رو بیشتر. این عید و تعطیلاتش چه من بخوام چه من نخوام میاد. کاش وقتی اومد دلم آروم بشه. حال خوبی ندارم این روزها.





۱۳۸۷ اسفند ۶, سه‌شنبه

عقربه های ساعت زندگی



دیشب یه فیلم دیدم که حتما اسمش رو شنیدید "The Curious Case of Benjamin Button". اگه این فیلم رو ندیدین و می خواین ببینیدش متن من رو نخونید. چون لذت فیلم به اینه که جریانش رو ندونید. این فیلم یه جوریه که هر کسی می تونه یه برداشتی ازش داشته باشه پس نمی خوام به برداشتتون از فیلم خط بدم.
جریان فیلم از این قراره که شخصیت اولش با شروع کار یه ساعت که عقربه هاش برعکس می چرخند متولد می شه. این مرد زندگیش مثل عقربه های این ساعت برعکسه یعنی از پیری به نوزادیه. با این که این فیلم نزدیک به 2:40 طول می کشه اما به راحتی و لذت می گذره. داستانش گیراست و بازیها هم همینطور. وقتی فیلم رو میدیدم لذت یه حقیقت رو زیر زبونم مزه مزه کردم. حقیقتی که هیچوقت بهش توجه نکرده بودم یا شاید اصلا نمی دونستمش. همیشه فکر می کردم ما انسانها چون پیر می شیم، چون خط و خطوط پیری روی صورتمون و گرد سفید کهنسالی روی موهامون می شینه ناراحتیم. از اینکه تواناییهای جسمیمون رو از دست میدیم غصه داریم. اما فهمیدم اونی که غصه خوردن داره پیری نیست. گذر زمانه، از دست دادن موقعیتها و فرصتهاست. تغییره، از دست دادن عزیزانه. گذشتن از چیزها و جاها و افرادیه که دوستشون داری. این که پیر بشی یا جوون، این مهم نیست. هردو خوشایند نیست چون تو دیگه سر جایی که دوست داری نیستی. چون تو ساعتهای باقیمونده رو داری از دست میدی. چون عقربه های ساعت زندگیت، چه رو به جلو و یا عقب بدون توفق می چرخند. جهت چرخش عقربه های ساعت زندگی مهم نیست مهم اینه که تو در نهایت به سوی زوال پیش میری. چون نمی تونی جلوی گذرش رو بگیری، غصه می خوری. تازه به نظرم پیر شدن لذت بخش تر از جوون شدنه. چون خداحافظی با همه چیز در اوج پختگی، لذت بخش تر از خامیه محضه.


۱۳۸۷ اسفند ۳, شنبه



قبلا ها وقتی تقویم سال جدید رو می دیدم، اولین کاری که می کردم این بود که دنبال تعطیلات می گشتم و برنامه خونه رفتن هام رو تا آخر سال همون اول سالی می چیدم. وقتی یه تعطیلی روز 4شنبه یا شنبه بود بهترین حالت ممکن بود که 3- 4 روزی خونه باشم. اما مدتهاست که دیگه خونه نمی رم. دیگه دیدن تقویم سال جدید برام جذابیتی نداره. تعطیلی یا غیر تعطیلی برام فرقی نمی کنه. همیشه اینجام، اینجا... گوشه تنهایی خودم.





۱۳۸۷ بهمن ۲۹, سه‌شنبه

تغییر



چند روزیه که دلم نمی خواد بیام توی دنیای مجازی. دلیلش رو نمی دونم. منی که همیشه کامپیوترم روشن بود، الآن تو کل شبانه روز 1 ساعت هم روشن نیست. نمی تونم دیگه روی صندلی بشینم انگار. خسته می شم زود. جالبه یه مدته تغییر کردم. یکی همین اینترنت بازی. دیگه اینکه من از صبح زیر کتری رو که روشن می کردم شب که می خواستم بخوابم خاموش می کردم و هر ساعت یه چایی دیگه حداقل می خوردم. اما الان دو هفته ای هست که یکدونه چایی هم تو شبانه روز نمی خورم. شبها حتما باید توی تختم می خوابیدم و قبل خواب به شیوه آدمهای روشن فکر چند صفحه ای کتاب می خوندم تا خوابم ببره. اما الان، اصلا توی تختم خوابم نمی بره. یه پتو انداختم پای تلویزیون، این پتو در تمام طول شبانه روز پهنه. یا روش نشستم یا خوابیدم. خبری از کتاب خوندن و اینا هم نیست. فیلم می بینم تا خوابم ببره. عجیب شدم. خودم هم نمی دونم چرا تغییر کردم! خدا آخر و عاقبتم رو به خیر کنه.




۱۳۸۷ بهمن ۱۴, دوشنبه

لذت گروهی




روزهای دوشنبه از صبحش سرحالم، چون عصر کلاس step دارم. نمیدونید چه لذتی داره این کلاس. از همه مهمتر چه مربی خوب و کاربلدی داره. یه لذت کوچولوش واسه ورزش و تحرک و شادابیه. اما لذت اصلی این کلاس تو انجام یک کار گروهی عالی و بی نقصه. همه با هم یه حرکت رو اجرا می کنند. با هم می چرخند، با هم میان روی step با هم می رن پایین، دستها رو با هم بالا می برند، با هم... آره همه چیز با همه و توی آینه چقدر قشنگه این با هم بودن، با صدای مربی و ریتم تند آهنگ به سرعت و موزونی تمام، 15 نفر به تمام معنی کار گروهی رو به نحو احسن انجام میدن. وقتی یک بلوک جدید رو مربی آموزش میده. تو دور اول همه ناهماهنگند، همه اشتباه حرکت رو انجام میدند اما بعد از یکی دو دور تمرین اونایی که قویتر هستند با جون و دل حرکت رو برای ضعیف تر ها تکرار می کنند و کم کم همه هماهنگ می شن. بعدش شروع میشه، Simple Turn...Knee Up...Bambo Turn... همه با هم، هماهنگی محض. صدای پاهایی که روی Step فرود میاند همه یکی شنیده میشند. صدای دستها یکی... همه با هم یک صدای بلند ایجاد می کنند و همه از دیدن یک گروه واحد توی آینه لذت می برند. یک گروه کامل. بدون زیر آب زنی، بدون حسادت، بدون از زیر کار در رفتن. لذت محض... وقتی آخرین حرکت زده میشه همه با هم و برای هم دست می زنند و هورا میکشند. همه سرمستند از این لذت گروهی. کاش می شد همیشه اینجوری کار گروهی کرد. کاش می شد همه جا از کار گروهی لذت برد. اینجا مهم نیست کی جلو وایساده کی عقب، مهم نیست کی خیلی وقته کلاس میاد کی تازه کاره، مهم نیست کی دکتره کی دیپلمه... مهم تصویر هماهنگ تو آینه است، مهم صدای واحد پاها و دستهاست، مهم گروه هماهنگه. کاش تو کارهامونم بازتاب کار هم رو تو آینه میدیدیم، نه کار تک تک افراد رو. اونوقت لذت کار گروهی رو می چشیدیم.

هفت روز دیگه تا دو شنبه و یه لذت جمعی دیگه مونده. زود می گذره چون من دوست دارم که زود بیاد


.

۱۳۸۷ بهمن ۱۳, یکشنبه

شطرنج




دلم گرفته بود امروز، مثل خیلی از روزهای این هفته ها. داشتم با خودم کلنجار می رفتم، با دلم، با مغزم. داشتم به همه اتفاقات افتاده و نیافتاده فکر می کردم، داشتم سعی می کردم راهی برای هر کدوم از مشکلاتم پیدا کنم. داشتم تو مغزم سعی می کردم که تک تک مشکلاتم رو تحلیل کنم و واسه خلاصی ازشون یه راهی پیدا کنیم. تلویزیون داشت مسابقه شطرنج میذاشت و کارشناس برنامه می گفت، شطرنج عین زندگیه. همونجور که تو زندگی باید به همه چیز فکر کنی، باید قبل از انجام هر کاری به عاقبتش بیاندیشی، باید خودت تصمیم بگیری و مسیر زندگیت رو انتخاب کنی و در نهایت تبعات تصمیمت رو بپذیری و مسئولیت زندگیت رو قبول کنی توی شطرنج هم باید همه راهها و اتفاقاتی که ممکنه برای مهره هات بیافته رو پیش بینی کنی و با قبول مسئولیت آینده مهره هات اونها رو حرکت بدی. حرفهاش رو گوش می کردم و به خودم و درگیری ذهنم بیشتر فکر می کردم. من هم داشتم توی مغزم شطرنج بازی می کردم. داشتم وضعیت الانم رو می سنجیدم و برای هر تصمیمی که برای حل معضلاتم می گرفتم آینده رو متصور می شدم. داشتم به سختی شطرنج بازی می کردم. به خودم، تصمیمم، به حرکت مهره های زندگیم ایمان داشتم، اما... اما یکهو ته دلم یه چیزی ریخت پایین. چرا به خودم مطمئنم اینقدر! چرا فکر می کنم به تنهایی از پس زندگیم بر میام! چرا؟ یکهو یادم اومد یکی داره امتحانم میکنه، می خواد ببینه به یادش هستم! می خواد ببینه چقدر خودم رو قبول دارم، می خواد ببینه وسط فکرهام میگم، من به امید تو این تصمیم رو میگیرم، می خواد ببینه میگم خدایا هر چی تو بخوای، می خواد ببینه میگم، خدایا این تو و این مهره های شطرنج زندگی من، هر جور می خوای بازی کن، خدایا اگه حریفم خیلی قویه، اما من مهره هام رو می سپرم به خودت. خدایا این تو و این شاه و وزیر زندگیم. هر کاری می کنی با مهره هام بکن. اگه از دور خارجشون میکنی، بکن. اگه کیشم میدی، بده. اگه... فقط دست آخر ماتم نکن ( اگر صلاح میدونی). خدایا این تو و این صفحه شطرنج زندگی من، حتما تو بهتر بازی می کنی. سپردمش به خودت.

گوینده تلویزیون اعلام کرد که دو شطرنج باز مساوی شدند. ناخودآگاه لبخندی اومد روی لبم. دلم آروم گرفت. خدایا نوبت خودته. شروع کن...