۱۳۸۷ اسفند ۱۰, شنبه



آسمون امروز ابریه، دل من هم... هرچی به عید نزدیکتر می شیم حال من بدتر میشه. دلم نمی خواد عید بیاد. دلم نمی خواد سال نو بیاد، دلم نمی خواد تعطیلات عید شروع بشه. دلم عید نمی خواد. عید وقتی قشنگه که انتظارش رو بکشی، که برای رسیدنش برنامه ریزی کنی، که برای گذروندنش روزشماری کنی... وقتی هیچ اشتیاقی برای دیدن سال نو نداشته باشی، نزدیک شدن عید، فقط نفست رو تنگ می کنه و دلشوره ات رو بیشتر. این عید و تعطیلاتش چه من بخوام چه من نخوام میاد. کاش وقتی اومد دلم آروم بشه. حال خوبی ندارم این روزها.





۱۳۸۷ اسفند ۶, سه‌شنبه

عقربه های ساعت زندگی



دیشب یه فیلم دیدم که حتما اسمش رو شنیدید "The Curious Case of Benjamin Button". اگه این فیلم رو ندیدین و می خواین ببینیدش متن من رو نخونید. چون لذت فیلم به اینه که جریانش رو ندونید. این فیلم یه جوریه که هر کسی می تونه یه برداشتی ازش داشته باشه پس نمی خوام به برداشتتون از فیلم خط بدم.
جریان فیلم از این قراره که شخصیت اولش با شروع کار یه ساعت که عقربه هاش برعکس می چرخند متولد می شه. این مرد زندگیش مثل عقربه های این ساعت برعکسه یعنی از پیری به نوزادیه. با این که این فیلم نزدیک به 2:40 طول می کشه اما به راحتی و لذت می گذره. داستانش گیراست و بازیها هم همینطور. وقتی فیلم رو میدیدم لذت یه حقیقت رو زیر زبونم مزه مزه کردم. حقیقتی که هیچوقت بهش توجه نکرده بودم یا شاید اصلا نمی دونستمش. همیشه فکر می کردم ما انسانها چون پیر می شیم، چون خط و خطوط پیری روی صورتمون و گرد سفید کهنسالی روی موهامون می شینه ناراحتیم. از اینکه تواناییهای جسمیمون رو از دست میدیم غصه داریم. اما فهمیدم اونی که غصه خوردن داره پیری نیست. گذر زمانه، از دست دادن موقعیتها و فرصتهاست. تغییره، از دست دادن عزیزانه. گذشتن از چیزها و جاها و افرادیه که دوستشون داری. این که پیر بشی یا جوون، این مهم نیست. هردو خوشایند نیست چون تو دیگه سر جایی که دوست داری نیستی. چون تو ساعتهای باقیمونده رو داری از دست میدی. چون عقربه های ساعت زندگیت، چه رو به جلو و یا عقب بدون توفق می چرخند. جهت چرخش عقربه های ساعت زندگی مهم نیست مهم اینه که تو در نهایت به سوی زوال پیش میری. چون نمی تونی جلوی گذرش رو بگیری، غصه می خوری. تازه به نظرم پیر شدن لذت بخش تر از جوون شدنه. چون خداحافظی با همه چیز در اوج پختگی، لذت بخش تر از خامیه محضه.


۱۳۸۷ اسفند ۳, شنبه



قبلا ها وقتی تقویم سال جدید رو می دیدم، اولین کاری که می کردم این بود که دنبال تعطیلات می گشتم و برنامه خونه رفتن هام رو تا آخر سال همون اول سالی می چیدم. وقتی یه تعطیلی روز 4شنبه یا شنبه بود بهترین حالت ممکن بود که 3- 4 روزی خونه باشم. اما مدتهاست که دیگه خونه نمی رم. دیگه دیدن تقویم سال جدید برام جذابیتی نداره. تعطیلی یا غیر تعطیلی برام فرقی نمی کنه. همیشه اینجام، اینجا... گوشه تنهایی خودم.





۱۳۸۷ بهمن ۲۹, سه‌شنبه

تغییر



چند روزیه که دلم نمی خواد بیام توی دنیای مجازی. دلیلش رو نمی دونم. منی که همیشه کامپیوترم روشن بود، الآن تو کل شبانه روز 1 ساعت هم روشن نیست. نمی تونم دیگه روی صندلی بشینم انگار. خسته می شم زود. جالبه یه مدته تغییر کردم. یکی همین اینترنت بازی. دیگه اینکه من از صبح زیر کتری رو که روشن می کردم شب که می خواستم بخوابم خاموش می کردم و هر ساعت یه چایی دیگه حداقل می خوردم. اما الان دو هفته ای هست که یکدونه چایی هم تو شبانه روز نمی خورم. شبها حتما باید توی تختم می خوابیدم و قبل خواب به شیوه آدمهای روشن فکر چند صفحه ای کتاب می خوندم تا خوابم ببره. اما الان، اصلا توی تختم خوابم نمی بره. یه پتو انداختم پای تلویزیون، این پتو در تمام طول شبانه روز پهنه. یا روش نشستم یا خوابیدم. خبری از کتاب خوندن و اینا هم نیست. فیلم می بینم تا خوابم ببره. عجیب شدم. خودم هم نمی دونم چرا تغییر کردم! خدا آخر و عاقبتم رو به خیر کنه.




۱۳۸۷ بهمن ۱۴, دوشنبه

لذت گروهی




روزهای دوشنبه از صبحش سرحالم، چون عصر کلاس step دارم. نمیدونید چه لذتی داره این کلاس. از همه مهمتر چه مربی خوب و کاربلدی داره. یه لذت کوچولوش واسه ورزش و تحرک و شادابیه. اما لذت اصلی این کلاس تو انجام یک کار گروهی عالی و بی نقصه. همه با هم یه حرکت رو اجرا می کنند. با هم می چرخند، با هم میان روی step با هم می رن پایین، دستها رو با هم بالا می برند، با هم... آره همه چیز با همه و توی آینه چقدر قشنگه این با هم بودن، با صدای مربی و ریتم تند آهنگ به سرعت و موزونی تمام، 15 نفر به تمام معنی کار گروهی رو به نحو احسن انجام میدن. وقتی یک بلوک جدید رو مربی آموزش میده. تو دور اول همه ناهماهنگند، همه اشتباه حرکت رو انجام میدند اما بعد از یکی دو دور تمرین اونایی که قویتر هستند با جون و دل حرکت رو برای ضعیف تر ها تکرار می کنند و کم کم همه هماهنگ می شن. بعدش شروع میشه، Simple Turn...Knee Up...Bambo Turn... همه با هم، هماهنگی محض. صدای پاهایی که روی Step فرود میاند همه یکی شنیده میشند. صدای دستها یکی... همه با هم یک صدای بلند ایجاد می کنند و همه از دیدن یک گروه واحد توی آینه لذت می برند. یک گروه کامل. بدون زیر آب زنی، بدون حسادت، بدون از زیر کار در رفتن. لذت محض... وقتی آخرین حرکت زده میشه همه با هم و برای هم دست می زنند و هورا میکشند. همه سرمستند از این لذت گروهی. کاش می شد همیشه اینجوری کار گروهی کرد. کاش می شد همه جا از کار گروهی لذت برد. اینجا مهم نیست کی جلو وایساده کی عقب، مهم نیست کی خیلی وقته کلاس میاد کی تازه کاره، مهم نیست کی دکتره کی دیپلمه... مهم تصویر هماهنگ تو آینه است، مهم صدای واحد پاها و دستهاست، مهم گروه هماهنگه. کاش تو کارهامونم بازتاب کار هم رو تو آینه میدیدیم، نه کار تک تک افراد رو. اونوقت لذت کار گروهی رو می چشیدیم.

هفت روز دیگه تا دو شنبه و یه لذت جمعی دیگه مونده. زود می گذره چون من دوست دارم که زود بیاد


.

۱۳۸۷ بهمن ۱۳, یکشنبه

شطرنج




دلم گرفته بود امروز، مثل خیلی از روزهای این هفته ها. داشتم با خودم کلنجار می رفتم، با دلم، با مغزم. داشتم به همه اتفاقات افتاده و نیافتاده فکر می کردم، داشتم سعی می کردم راهی برای هر کدوم از مشکلاتم پیدا کنم. داشتم تو مغزم سعی می کردم که تک تک مشکلاتم رو تحلیل کنم و واسه خلاصی ازشون یه راهی پیدا کنیم. تلویزیون داشت مسابقه شطرنج میذاشت و کارشناس برنامه می گفت، شطرنج عین زندگیه. همونجور که تو زندگی باید به همه چیز فکر کنی، باید قبل از انجام هر کاری به عاقبتش بیاندیشی، باید خودت تصمیم بگیری و مسیر زندگیت رو انتخاب کنی و در نهایت تبعات تصمیمت رو بپذیری و مسئولیت زندگیت رو قبول کنی توی شطرنج هم باید همه راهها و اتفاقاتی که ممکنه برای مهره هات بیافته رو پیش بینی کنی و با قبول مسئولیت آینده مهره هات اونها رو حرکت بدی. حرفهاش رو گوش می کردم و به خودم و درگیری ذهنم بیشتر فکر می کردم. من هم داشتم توی مغزم شطرنج بازی می کردم. داشتم وضعیت الانم رو می سنجیدم و برای هر تصمیمی که برای حل معضلاتم می گرفتم آینده رو متصور می شدم. داشتم به سختی شطرنج بازی می کردم. به خودم، تصمیمم، به حرکت مهره های زندگیم ایمان داشتم، اما... اما یکهو ته دلم یه چیزی ریخت پایین. چرا به خودم مطمئنم اینقدر! چرا فکر می کنم به تنهایی از پس زندگیم بر میام! چرا؟ یکهو یادم اومد یکی داره امتحانم میکنه، می خواد ببینه به یادش هستم! می خواد ببینه چقدر خودم رو قبول دارم، می خواد ببینه وسط فکرهام میگم، من به امید تو این تصمیم رو میگیرم، می خواد ببینه میگم خدایا هر چی تو بخوای، می خواد ببینه میگم، خدایا این تو و این مهره های شطرنج زندگی من، هر جور می خوای بازی کن، خدایا اگه حریفم خیلی قویه، اما من مهره هام رو می سپرم به خودت. خدایا این تو و این شاه و وزیر زندگیم. هر کاری می کنی با مهره هام بکن. اگه از دور خارجشون میکنی، بکن. اگه کیشم میدی، بده. اگه... فقط دست آخر ماتم نکن ( اگر صلاح میدونی). خدایا این تو و این صفحه شطرنج زندگی من، حتما تو بهتر بازی می کنی. سپردمش به خودت.

گوینده تلویزیون اعلام کرد که دو شطرنج باز مساوی شدند. ناخودآگاه لبخندی اومد روی لبم. دلم آروم گرفت. خدایا نوبت خودته. شروع کن...




۱۳۸۷ بهمن ۱۰, پنجشنبه




این روزها فکرم خیلی مشغوله. دارم کارم رو از دست می دم، نه به خاطر کوتاهی خودم، نه به خاطر منحل شدن شرکت، نه به خاطر نارضایتی از کار یا محیطش، فقط به خاطر اینکه یه دخترم و توی این مملکت دیواری کوتاه تر از این موجود ضعیفه وجود نداره. دارم کارم رو از دست میدم چون یه همکار محترم با تمام وجود زیر آبم رو زده. دارم کارم رو از دست میدم، چون همیشه کارم رو سر وقت تحویل دادم. دارم کارم رو از دست میدم، دلیلش رو خودم هم نمی دونم. هیچوقت فکر نمی کردم رئیسم این همه دهن بین باشه و به همین راحتی من رو بزاره کنار به خاطر اراجیفی که یکی از همکارام رفته و بهش گفته. این همکارم حالا چرا این کار رو کرده، خودش میدونه و خداش... وقتی با این همکار محترم بحث می کردم بابت کاری که کرده، اول یکم جوابم رو داد تا اونجایی که کم آورد. تا اونجایی که دیگه جوابی نداشت ودلیلی واسه کاری که کرده بود نداشت، تا به اینجا رسید مثل اکثر مردهای ایرانی ضعیف، برگشت بهم گفت، اصلا شما زنها حرف حالیتون نمیشه، اصلا شما دخترها بی اینکه گوش بدین حرف خودتون رو می زنید، اصلا شما دخترها... اونقدر حالم گرفته شد که فقط نگاهش کردم و گفتم: آقای ... متأسفم واسه شما مردهای ایرانی که هر وقت کم میارید میگید شما زنید، ضعیفید پس ساکت باشید. تا اومد جواب بده، بهش گفتم: برید هر وقت یاد گرفتید من رو قبل از زن بودنم یه آدم ببینید بیاید من باهاتون حرف می زنم و از اتاق رفتم بیرون. دارم کارم رو از دست میدم. یا بهتره بگم دادم، فقط رئیس محترم هنوز روش نشده بگه نیا دیگه سر کار. فعلا داره باهام کجدار و مریض میره تا یه بهونه پیدا کنه. من هم به همین زودیا بهانه رو دستش میدم چون دیگه حالم داره از بعضی از همکارام به هم می خوره. مخصوصا همون همکار محترم کذایی... دیگه دلم نمی خواد برم اونجا.





۱۳۸۷ بهمن ۸, سه‌شنبه




آدمهایی که به خودشون خیلی مطمئن هستند و فکر می کنند خیلی کارشون درسته و خیلی عقلشون به کارشون می رسه، بزرگترین اشتباهات رو می کنند. جالب اینه که اگه بهشون بگی که اشتباه کردن قبولت نمی کنند. این آدمها هیچ کس رو قبول نمی کنند، این آدمها به خودشون حق میدن که همه رو نقد کنند و در نهایت به این نتیجه می رسند که تنها خودشون هستند که درستند و بی اشتباه... غافل از اینکه بزرگترین اشتباهات رو خودشون انجام می دهند. این آدمها با اعتماد به نفس ترین آدمها هستند. این آدمها اذیتم می کنند، همنشینی باهاشون آزارم می ده. ناراحتم می کنند. تحملشون نمی تونم بکنم. بعضی ها می تونند با این آدمها بحث کنند، بعضی ها عقیده شون اینه که باید به این آدمها گفت که اشتباه می کنند، اما من در برابرشون هیچی نمی تونم بگم. هیچ حرفی نمی تونم بزنم، چون از ته دل اعتقاد دارم، اگر آدم نخواد به چیزی گوش بده گوش نمی ده حتی اگر تو حرفت رو هزار بار تکرار کنی. باور دارم که نرود میخ آهنین در سنگ... و چه بد که نزدیکان من یه جورایی جزو این دسته از آدمها هستند. من ساکت و اونها محق، من رنجیده و اونها محق، من دلگیر و اونها محق، من تنها و اونها محق، من... من... من هر چی که باشم اونها محقند در برابر همه چیز. همیشه حق با اونهاست و این من رو هر روز تنهاتر می کنه. کاش می شد با هم حرف بزنیم، با هم، نه تنها من بشنوم و یا اونها نشنوند. کاش...




۱۳۸۷ بهمن ۷, دوشنبه

شهر کوچیک من



امروز توی کلاس ورزش وقتی داشتم لباسهام رو می پوشیدم که بیام خونه، یکی از همکلاسی هام دوست دوران مدرسه اش رو دید و کلی ذوق کرد و کلی با هم تک و تعریف کردند و کلی با هم خاطراتشون رو مرور کردند و کلی ...
یک لحظه ته دلم خالی شد، یه صدا بهم گفت :" تو توی این شهر غریبی" . آره من توی این شهر درندشت غریبم، من هیچ کس رو اینجا نمی شناسم، امکان اینکه اینجا یکی از دوستان دوران مدرسه ام رو ببینم خیلی کمه. من با هیچ کدوم از آدم های این شهر غریبه، گذشته مشترکی ندارم. من با هیچ کدوم از آدمهای این شهر هم کلاسی نبودم. با اینکه 10 ساله که اینجا زندگی می کنم، اما واقعا خودم رو اهل این شهر نمی دونم. انگار خاطرات دوران کودکی، وطنت رو تعیین می کنند. انگار کلاسهای مدرسه ات هستند که گذشته ات رو می سازند. انگار بازیهای دوران کودکی هستند که شهرت رو تعیین می کنند. من اینجا غریبه ام. می دونم اگه 10 سال دیگه هم اینجا باشم، اینجا رو وطن خودم نخواهم دونست. من مال اینجا نبودم، نیستم و نخواهم بود. وطن من یه جایی وسط چند تا کوه بلنده، یه شهر کوچیک، یه جای آروم، با درختهای صنوبر بلند بلند، با آسمون آبیه آبی، با تیکه ابرهای سفید پنبه ای. شهر من یه جایی توی دل این سرزمینه. اما همونجا وطن منه، همون شهر کوچیک.




۱۳۸۷ بهمن ۱, سه‌شنبه

تب



تا حالا تب داشتید؟ تب شدید؟ حتما داشتید. تب یه حالت خلصه خوبی به آدم میده، انگار رهات می کنه، بی وزن می شی و با این حالت بی وزنی وسط آسمون و زمین معلق می مونی، تو این حالت کسانی رو می بینی و حرفهایی رو می شنوی که هیج وقت امکان دیدن یا شنیدنشون رو نداری. حالت خلصه دوست داشتنیه این تب.
چند شب پیش تب داشتم، تنها بودم و شدیدا می سوختم، اما وسط اون بی وزنی و بی حالی، کنار یه پرنده خیلی زیبا پرواز می کردم، نمی دونم یه چیزی بین قو و طاووس. اما من مثل اون مهارت نداشتم، کمی که اوج می گرفتم یا با سر به یه مانع می خوردم، یا سقوط می کردم. اما لذتی داشت این پرواز تب دار. روی دریا پرواز می کردم، روی یه جنگل سبز ساحلی. جاتون خالی کلی لذت بردم...